مردی و مردونگی

به مثال زیر توجه کنید :
فرض می کنیم که شما متولد 29 اردیبهشت 1364 هستید.اردیبهشت ماه دوم (2) سال است پس :


9=1+8=18=5+9+ 3+1=1395= 1364+2+29


شماره تولد 9 است و اکنون می توانید آنچه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید.

پاسخ در ادامه مطلب...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 16:53 توسط مهرداد|


 

غم قفس به کنار ،انچه عقاب را پیر می کند پرواز زاغ بی سر پاست .

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 15:44 توسط مهرداد|


 
0055.gif
بترسید از اینکه به یک مومن تندی کنید و خداوند از او دفاع بکند. هیچکس در عالم از عهده آن بر نمی آید. باید مراقب باشید. بترس که در خانه به خانمت یک ظلم کنی و او نتواند حرفی بزند، خداوند از او دفاع می کند، چون مؤمن است. بترس که به شوهرت در خانه یک حرفی بزنی و او نتواند حرفی بزند و خداوند از او دفاع بکند. بترس که به همسایه ات حرفی بزنی و او نتواند در مقابل چیزی بگوید اما چون مؤمن است خداوند به دفاع از او بیاید. بترس پشت سر یک عالم حرفی بزنی و خداوند از او دفاع بکند. انسان باید با مراقبت در این عالم زندگی کند. این عالم،عالم مراقبت است؛ دستگاه توحید ظریف است، ظرافت دارد. در دستگاه توحید یک عمل کوچک هم موج ایجاد می کند؛ عمل کوچک! چون الله می فرماید: « فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ»«وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» ( سوره 99 ،آیات7و8 ) یک مثقال ذره وقتی که ازانسان موحد صادر می شود در عالم موج ایجاد می کند.
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:51 توسط مهرداد|


  شهید مصطفی احمدی روشن

شهید مهندس مصطفی احمدی روشن
 (شهید عرصه علم و دانش)


وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّـهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ
﴿١٦٩




 فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّـهُ مِن فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿١٧٠

  یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّـهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللَّـهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿١٧١)


البته نپندارید که شهیدان راهِ خدا مرده اند بلکه به حیات ابدی زنده اند   و در نزد خدا متنعم خواهند بود. آنان به فضل و رحمتی که از خداوند نصیبشان گردیده شادمانند و به آن مؤمنان که هنوز به آنان بپوسته اند و بعدا در پی آنها به راه آخرت خواهند شتافت مژده دهند که  هیچ نترسند و  هیچ غم مخورند و آنها را بشارت به نعمت و فضل خدا دهند و اینکه خدا اجر اهل ایمان را هرگز ضایع نگرداند.

 (ترجمه تفسیر المیزان ج 4 ص 91)
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:49 توسط مهرداد|


هو المحبوب


اللهم صل علی محمد و آل محمد

از دکتر شریعتی پرسیدند چه لباسی بر تن زن امروز کنیم؟
او گفت نمی خواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز کنید فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم می گیرد چه لباسی برازنده اوست.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:44 توسط مهرداد|


marg.jpg

پول حرام به شكل مار 

حضرت آیت الله آخوند مى فرمود: شبى در خواب دیدم مردى عبا به دوش وارد شد و یك مار در آورد و به جان من انداخت مار از طرف چپ سینه مرا گرفت من در حالى كه مى ترسیدم به آن مرد گفتم : بیا آن مار را بردار. ولى او گفت : پنج تاى دیگر دارم مى خواهم به جانت بیندازم . گفتم من مى ترسم بیا این را بردار و با آن پنج تاى دیگر ببر و بینداز به جان فلان آقا - اسم یكى از آقایان شهر را بردم - قبول كرد آن مار را برداشت و رفت . 

فردا صبح وقتى از خانه به قصد مدرسه بیرون آمدم دیدم یك عبا به دوش آمد و سلام كرد (همان مردى بود كه در خواب دیده بودم لكن در آن حال ، خواب را فراموش كرده بودم) گفتم : اگر فرمایشى دارید به منزل برگردم گفت : لازم نیست همینطور صحبت كنان برویم . در بین راه كه مى رفتیم پنج تومان در آورد و به من داد كه من آن را در جیب بغل سمت چپ گذاشتم . مقدارى كه راه رفتیم آن مرد گفت : پنج تومان دیگر دارم و مى خواهم به شما بدهم من به او گفتم : بیا این پنج تومان كه دادى پس بگیر با آن پنج تومان دیگر ببر و به فلان آقا كه خیلى وقت است به خدمت او نرسیده ام بدهید. آن مرد قبول كرد و خداحافظى نمود همینكه از او جدا شدم به یاد خواب شب قبل افتادم فهمیدم همین قضیه بود كه در خواب دیده بودم و همین مرد بود كه مار را به جانم انداخت و بعد هم گفت : پنج تاى دیگر دارم و آن آقا را كه شب در خواب گفتم مارها را به جان او بینداز همان شخص بود كه گفتم : پول را به او بدهید. حدود یك ماه از این قضیه گذشته بود كه یك روز در مدرسه در حجره روبروى در ورودى نشسته بودم كه دیدم همان مرد عبا بدوش وارد حجره شد و دست در جیب خود برد و پول در آورد كه به من بدهد من به یاد خواب آن شب افتاده و بى اختیار فریاد زدم و گفتم : مار است .


 آن مرد بدون اینكه تعجب كند بنا كرد به عذر خواهى و پسران خود را ملامت كرد و گفت تقصیر من نیست خداوند فرزندانم را چنین و چنان كند تقصیر آنها بود. گفتم : مگر چه شده است ؟ گفت من خانه اى داشتم كه موقع احداث خیابان عباس آباد در مسیر خیابان قرار گرفت و مقدار كمى از آن مانده بود كه از آن یك مغازه ساختم . پسران من بى خبر از من آن را به یك مشروب فروش اجاره داده بودند من هر چه فعالیت و تلاش كردم نتوانستم اجاره را فسخ كنم به ناچار بخاطر اینكه اجاره بها با اموالهم مخلوط نشود فكر كردم بهتر است آن پول را به شما بدهم اجاره ماه گذشته ده تومان بود كه خدمت شما آوردم و حضرتعالى حواله فرمودید به فلان آقا دادم و گرنه اجاره ماه دوم را به خدمت شما نمى آوردم .
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:41 توسط مهرداد|


این شهر آشوب در «مناقب» خویش حدیث کند که: دو زن مرافعه داشته‏اند بر سر دختری و پسری. هر یک می‏گفت که پسر از آن من است و دختر از آن تو است. این منازعه (= کشمکش) را به نزد عمر آوردند تا حلّ و فصل خصومت بنماید عمر بیچاره شد. به هر یک از صحابه پناه برد همه را عاجز دید گفت: کجاست مفرج الکرب. و به روایت مجلسی در جلد هشتم بحارالانوار چون این نازله بر عمر وارد شد، پیوسته، برمی‏خاست و می‏نشست و خود را به این طرف و آن طرف می‏انداخت و می‏گفت: ای معشر (جماعت) مهاجرین و انصار! آخر بگویید آنچه در نزد شماست.

بچه

همه گفتند: انت المفرع (= تویی پناه ما)

عمر از این سخن در غضب شد و گفت: « (یا ایها الذین آمنوا اتقرا الله و قولوا قولا سدیدا)1 اما و الله انا و ایاکم لنعر فنّ ابن یجدتها!»2 یعنی: «ای مردم آن‏چنان‏که ایمان آورده‏اید از خدا بترسید و سخن محکم و صحیح بگویید» به خدا قسم من و شما می‏دانیم و می‏شناسیم که عالم و دلیل و راهنما کیست.

صحابه گفتند: گویا علی بن ابی طالب را اراده کرده‏ای.

عمر گفت: کجا همانند علی را می‏توان پیدا کرد و آیا مادر روزگار دیگر می‏تواند به مثل علی فرزند بیاورد؟

صحابه گفتند: بفرست تا حاضر شود.

عمر گفت: هیهات منزلت علی شامخ‏تر و رفیع‏تر از این است «شمخ من هاشم و لحمة من رسول‏الله و اثرة من علم یوتی لها و لا یاتی» علی آن بنیان رفیعی است که اصلا ثلمه و رخنه‏ای در آن پیدا نمی‏شود و او جبل و کوه شامخی است که هیچ مرغی از سر او پرواز نمی‏کند. یادگار رسول‏خدا و معدن علم است که باید به طرف او رفت نه اینکه او به طرف ما بیاید برخیزید و به سرعت به نزد او بروید.

عمر با جمعی از صحابه به طلب آن حضرت شتافتند. او را در باغی دیدند که زیر جامه‏ای کوتاه در بر دارد و به شخم زدن زمین مشغول است و این آیه شریفه را تلاوت می‏کند: (ایحسب الانسان ان یترک سدی الم یک نطفة من منی یمنی ثمّ کان علقة فخلق فسوی) 3 و سیلاب اشک از دیده‏های حق بینش بر رخسار روشن‏تر از ماهش جریان دارد. صحابه از گریه علی به گریه در آمدند. پس حضرت ساکت شد و سوال کرد که برای چه بدین جا شدید؟

عمر گفت: یا ابا الحسن! دو زن بر سر پسری و دختری نزاع دارند و هر یک می‏گویند پسر از آن من است و دختر از آن تو است ما در حلّ این مشکل بیچاره شدیم.

حضرت دست برد و پر کاهی را برداشت و فرمود: جواب این مساله از برداشتن این پر کاه آسان‏تر است. فرمان بده تا هر کدام از آن دو زن شیر خود را در ظرفی بدوشند. هر کدام از دو شیر که سنگین‏تر است پسر از آن صاحب همان شیر است. (زیرا) خداوند متعال می‏فرماید: (للذکر مثل حظ الاثیین) 4 و اطبا همین را اساس و مبنا گرفته‏اند از برای پسر و دختر بودن.

عمر دست خود را برهم زد و گفت: به خدا قسم خداوند متعال تو را اراده کرده ولی قوم تو را نخواسته‏اند. حضرت فرمود: یا ابا حفص! آرام باش و صوت خود را از اینجا و آنجا کوتاه کن (انّ یوم الفصل کان میقاتا) 5 مراد آن است که روز اول خلافت را از من منع کردی و امروز اقرار به فضل من می‏نمایی؟ راوی گوید: عمر مراجعت کرد در حالی که گویی صورت او را قیر اندود کرده بودند از فرط حزن و اندوه. 6

 

پی‏نوشت‏ها:

1- احزاب / 70، ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده‏اید! تقوای الهی پیشه کنید و سخن حق بگویید درباره مشابه این آیه، ر. ک: نساء / 9.

2-  البحدة (مصدر مرّه از بجد است): اصل، خاک، اندرون و باطن کار. گفته می‏شود: «هو عالم یبجدة امرک» یعنی: او از باطن و نهان کار تو آگاه است. و مجازا گفته می‏شود: «انا ابن بجدتها» یعنی: من دانای به حقیقت آن چیز و آگاه به آن هستم.

3- قیامت/ 38- 36، ترجمه: آیا انسان گمان می‏کند بی‏هدف رها می‏شود؟ آیا او نقطه‏ای از منی که در رحم ریخته می‏شود نبود؟ سپس به صورت خون بسته درآمد و خداوند او را آفرید و موزون ساخت.

4- نساء / 11، 176، ترجمه: سهم (میراث) پسر، به‏اندازه سهم دو دختر است.

5- نبا / 17، ترجمه: (آری) روز جدایی، میعاد همگان است درباره مشابه این آیه ر. ک: دخان / 40.

6- ر. ک: قضاوت‏های حضرت امیرالمومنین علیه‏السلام / 59- 57. به نقل از: مناقب این شهر آشوب و بحارالانوار ج 8.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:36 توسط مهرداد|


zvc1qmckiwxzawswl5s7.gif

روزى زنى بچه شیرخوارش را در بغل رفته بود و از روى پلى كه بر روى رودخانه احداث شده بود مى گذشت .

ناگاه بر اثر ازدحام مردم ، زن به زمین خورد و بچه از دستش رها شد و به رودخانه افتاد.
جریان آب رودخانه تند بود و بچه را با سرعت با خود برد. زن خود را به ساحل رسانید و در حالى كه دنبال فرزندش مى دوید از مردم كمك خواست ولى جریان آب به قدرى تند بود كه مردم نمى توانستند كودك را از آب بگیرند.

بالاخره جریان آب كودك را به قسمتى از رودخانه برد كه آب رودخانه چرخ آسیابى را به حركت درمى آورد. تصادفا كودك وارد این جریان گردید و به سرعت به طرف چرخ آسیاب برده شد. در آخرین لحظه كه زن یقین كرد هیچ كسى نمى تواند به فریادش برسد و فرزندش را نجات دهد. سر به آسمان بلند كرد و گفت : اى خدا به فریادم برس یا غیاث المستغیثین اى فریادرس بیچاره ها در همان لحظه آب از رفتن ایستاد و از حركت بازماند.

زن دست دراز كرد و كودكش را از روى آب برداشت و شكر الهى را بجاى آورد.

آرى هر جا كه انسان امیدش از همه كس و همه چیز قطع شود فطرت الهى وى او را متوجه خداوند قادر و توانا مى كند. 
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:30 توسط مهرداد|


 

برگرفته از سخنان استاد حسین انصاریان


10318623015717011114327200131734253177166239.jpg

عصر بود، دیدم سر و صدا بلند شد، از اتاقم بیرون آمدم، دیدم گرگ برگشته بود، چشمش به این بره من افتاده كه بچه‏هاى او كشته بودند، دیدم این بچه‏ها را مى‏گرفت و چهار پنج بار به زمین مى‏كوبید؛ كه بى‏مروت‏ها! آخر چهار ماه است به ما محبت كرده، بره او را چرا پاره كردید؟ ما كه پنجاه سال است نان خدا را مى‏خوریم و كفران مى‏كنیم.


توبه یعنى پشیمانى، ما هم پشیمان هستیم.

 

یك بخش دیگر توبه ، استغفار با زبان است ؛ خدایا! اشتباه كردم « أستغفرُ اللهَ ربى و أتوب الیه » با زبان، حالا همین كه قلبمان پشیمان است، بس نیست؟ نه، چون خدا گفته است كه غیر از پشیمانى قلب، دوست دارم صداى التماس گنهكار را بشنوم. صدایت مهم است؛

 

« ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ »(1)  من را صدا بزن، من با صدا زدن تو جواب تو را مى‏دهم.

بیایى پشت در بایستى و زنگ نزنى كه كسى در را باز نمى‏كند. تشنه‏اى، اما اگر نگویى آب مى‏خواهم، آب نمى‏آورند، گرسنه اگر نگوید نان، كسى به او نان نمى‏دهد.

 

 ترك گناه با اعضا و جوارح

 

سومین مرحله توبه: « تركٌ بالجوارح » هر عضوى از اعضا دچار هر گناهى است، امشب از چاه گناه بیرون بیاور، بگو: من از تاریكى مى‏خواهم بروم، خسته شدم.(2)

 

 عزم برنگشتن به گناه

 

چهارمین بخش آن هم این است كه به خدا بگویى: از امشب تا سال دیگر، دیگر من به گناه برنمى‏گردم « إضمار أن لایعود ».(3)

توبه نصوح توبه‏اى است كه در آن رجوع به گناه نباشد. و توبه‏كننده از گناه مانند كسى است كه گناه نكرده باشد. و آن كس كه اصرار بر گناه دارد و استغفار مى‏كند خود را استهزاء و مسخره مى‏كند.

 

و با این حالت شیطان او را مسخره مى‏كند. و به تحقیق شخص وقتى بگوید: اى خدا من از تو طلب آمرزش مى‏كنم و بازگشت به سوى تو مى‏نمایم پس به گناه عود كند و برگردد و باز چنین بگوید تا چهار مرتبه، در مرتبه چهارم از دروغگویان نوشته شود.

 

داستانى درباره گرگ گرسنه

 

یكى از علماى جامع و كامل و عارف و فیلسوف كه همه شما او را مى‏شناسید ، ایشان مى‏فرمودند: براى دیدن یكى از اقوام به شهرمان در یك منطقه سردسیر كشاورزى رفتم.

 

وقتى وارد خانه‏اش شدم، گفت: آقا! اول یك مسأله شرعى دارم، این را جواب بدهید.

 

گفتم: بفرمایید، گفت: امسال تا زانوى ما در این منطقه برف آمده است، پنج و نیم، شش صبح تازه هوا روشن شده بود، من آمدم بیل و پارو برداشتم كه به باغ بیایم داخل آلاچیق دیدم یك گرگ قوى آمده و زیر آلاچیق خوابیده، من و بیل و پاروى من را كه دید، اصلاً عكس العمل نشان نداد، نترسید، ولى من ترسیدم جلو بروم، خیلى گرگ قویى بود.

 

فكر كردم بیابان پر برف است، چیزى گیرش نیامده است، به اینجا پناه آورده. برگشتم و مقدارى نان و گوشت شب مانده بود، مقدارى شیر، این‏ها را داخل سینى گذاشتم و راه افتادم، گفتم: نزدیكش كه شدم، اگر قیافه عصبى گرفت، سینى را مى‏اندازم و فرار مى‏كنم. اگر عكس العملى نشان نداد، جلو مى‏روم.

 

دیدن گرگ مادر و پذیرایى از او

 

كنار باغ هم آغل گوسفندهایم بود ، جلو آمدم ، دیدم نه ، عكس العملى نشان نمى‏دهد ، زنده هم هست ،نمرده ، نزدیك او رسیدم ، دیدم مقدارى شكمش را بلند كرد و زیر شكمش چهار پنج تا بچه گرگ است كه تازه آنها را زاییده بود.

 

هیچ چیزى گیرش نیامده بود، گرسنه، بچه‏ها یك مرتبه شروع به ناله كردن كردند، و حالت چشم این گرگ برگشت، مثل این كه مى‏خواست با چشمش به من بگوید: دستت درد نكند، ما بیچاره بودیم، من تازه زاییدم، بچه‏هایم گرسنه هستند.

سینى را گذاشتم. گرگ لقمه لقمه برداشت و اول در دهان بچه‏هایش گذاشت، مادر است.

 

میزان محبت خدا بر بندگان

 

خدا فرمود: محبت كل مادرهاى عالم را از انسان و جن و حیوان را جمع كنند، یك ذره محبت من را نشان نمى‏دهد. من محبتم به بندگانم اگر صد باشد، یكى‏اش را در كل عالم پخش كردم، نود و نه تاى آن را گذاشتم كه قیامت خرج آنها كنم.(4)

 

ما با دلگرمى امشب پیش تو آمدیم، خیلى هم دلمان گرم است، هیچ ناراحتى‏اى نداریم.

 

گرگ هم غذا را خورد و بهار شد، گرگ همانجا ماند و نرفت، كجا برود؟ نمك خورده اینجا بود، محبت و احسان دیده، كجا برود؟

حمیدى در جمع بین صحیحین گفته است: «اسیرانى را نزد پیامبر آوردند ناگاه زنى از میان ایشان دوان دوان در پى كودكى برآمد. طفل خویش را در میان اسیران یافت، به سینه گرفت و شیر داد.

 

 پیامبر فرمود: آیا گمان دارید این زن فرزند خود را در آتش بیفكند؟ یاران پیامبر پاسخ گفتند: نه به خدا سوگند. پیامبر فرمود: خداوند نسبت به بندگانش مهربانتر از این زن به فرزندش است.»

 

در همان كتاب از رسول خدا روایت شده كه خداوند صد رحمت دارد كه یكى از آنها را نازل فرموده و به آن رحمت میان جن و انسان و درندگان و حشرات، دوستى و مهر افكند كه به واسطه آن با هم انس مى‏گیرند

و ددان توله‏هاى خود را پاس مى‏دارند. نود و نه رحمت باقیمانده ذخیره‏اى است كه پروردگار به وسیله آن در قیامت بندگان خود را با آن مورد ترحم قرار مى‏دهد.»

 

درخت‏ها شكوفه كردند و بچه گرگها هم بزرگ شدند و روزها با همدیگر بازى مى‏كردند، كم كم دیدم مادرشان دیگر غذا قبول نمى‏كند، پشت یك درخت مخفى شدم، دیدم از دیوار كوتاه آخر باغ بیرون مى‏رود و عصر برمى‏گردد و غذا مى‏آورد،

 

دریدن گوسفند صاحبخانه توسط بچه گرگها

 

یك روز صبح گرگ رفت، این سه چهار تا بچه گرگ با همدیگر رفتند داخل آغل و یك بره را خفه كردند و داخل آلاچیق كشیدند و شروع به خوردن كردند.

 

گفتم: عیبى ندارد، عصر بود، دیدم سر و صدا بلند شد، از اتاقم بیرون آمدم، دیدم گرگ برگشته بود، چشمش به این بره من افتاده كه بچه‏هاى او كشته بودند، دیدم این بچه‏ها را مى‏گرفت و چهار پنج بار به زمین مى‏كوبید؛ كه بى‏مروت‏ها! آخر چهار ماه است به ما محبت كرده، بره او را چرا پاره كردید؟ ما كه پنجاه سال است نان خدا را مى‏خوریم و كفران مى‏كنیم.

 

گرگ، بچه‏ها را زد و بعد هم هر چهار پنج تا را غروب جلو انداخت و برد، پشت دیوار انداخت و خودش روى دیوار نشست و به من نگاه كرد و چشمش پر از اشك شد كه من شرمنده و خجالت زده هستم.

 

حالا سؤال شرعى من این است كه گرگ رفت و دیگر نیامد، چهار پنج روز بعد آمد، دیدم یك بره كوچك آورده است، از آن طرف دیوار به این طرف دیوار انداخت و خودش هم روى دیوار نشست كه من به جاى آن بره‏اى كه بچه‏هایم خوردند، این را براى تو آوردم. نمى‏دانم هم از چه گله‏اى گرفته و آورده، آیا این بره حلال است یا نه؟

 

انسان عاقل و فهمیده! كسى كه خدا براى تو پیغمبر و على و حسین علیهم‏السلام را فرستاده است! خانم‏هایى كه برایتان فاطمه علیهاالسلام را فرستاد! چه چیزى بیاوریم كه تلافى گناهان گذشته خودمان را بكنیم؟

 

باز معرفت گرگ كه رفت و یك بره پیدا كرد و آورد، ما برایت چه بیاوریم؟ ما همان حرف امام على علیه‏السلام را مى‏زنیم:

« ارحم من رأسُ ماله الرجاء و سلاحهُ البكاء » ما غیر از گریه سرمایه‏اى نداریم.


منابع:

 

1 ـ غافر (40) : 60؛ «مرا بخوانید تا شما را اجابت كنم.»

2 ـ جامع الأخبار: 145، الفصل السابع و المائة فی الزنا؛ «قَالَ النَّبِیُّ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله لِكُلِّ عُضْوٍ مِنِ ابْنِ آدَمَ حَظٌّ مِنَ الزِّنَاءِ الْعَیْنُ زِنَاهُ النَّظَرُ وَ اللِّسَانُ زِنَاهُ الْكَلاَمُ وَ الاْءُذُنَانِ زِنَاهُ السَّمْعُ وَ الْیَدَانِ زِنَاهُمَا الْبَطْشُ وَ الرِّجْلاَنِ زِنَاهُمَا الْمَشْیُ وَ الْفَرْجُ یُصَدِّقُ ذَلِكَ كُلَّهُ وَ یُكَذِّبُه.»

 

3 ـ إرشاد القلوب: 1/45، الباب الحادی عشر فی التوبة و شروطها؛ «وَ قَالَ رَسُولُ االلَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ایُّهَا النَّاسُ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا وَ بَادِرُوا بِالاْءَعْمَالِ الصَّالِحَةِ قَبْلَ أَنْ تُشْغَلُوا وَ أَصْلِحُوا بَیْنَكُمْ وَ بَیْنَ رَبِّكُمْ تَسْعَدُوا وَ أَكْثِرُوا مِنَ الصَّدَقَةِ تُرْزَقُوا وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ تَحَصَّنُوا وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ تَنْتَصِرُوا یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَكْیَسَكُمْ أَكْثَرُكُمْ لِلْمَوْتِ ذِكْراً وَ إِنَّ أَحْزَمَكُمْ أَحْسَنُكُمُ اسْتِعْدَاداً لَهُ وَ إِنَّ مِنْ عَلاَمَاتِ الْعَقْلِ التَّجَافِیَ عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَ الاْءِنَابَةَ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ وَ التَّزَوُّدَ لِسُكْنَى الْقُبُورِ وَ التَّأَهُّبَ لِیَوْمِ النُّشُورِ

وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله یَقُولُ فِی دُعَائِهِ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی كُلَّ ذَنْبٍ عَلَیَّ إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ.»

 

4 ـ نهج الحق و كشف الصدق: 375، إیضاح خرافة الجبر؛ «وَ رَوَى الْحُمَیْدِیُّ فِی الْجَمْعِ بَیْنَ الصَّحِیحَیْنِ قَالَ قَدِمَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله سَبْیٌ فَإِذَا امْرَأَةٌ مِنَ السَّبْیِ تَسْعَى إِذْ وَجَدَتْ صَبِیّاً فِی السَّبْیِ فَأَخَذَتْهُ فَأَلْزَقَتْهُ بِبَطْنِهَا فَأَرْضَعَتْهُ فَقَالَ رَسُولُ االلَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ا تَرَوْنَ هَذِهِ الْمَرْأَةَ طَارِحَةً وَلَدَهَا فِی النَّارِ قُلْنَا لاَ وَ اللَّهِ قَالَ اللَّهُ أَرْحَمُ بِعِبَادِهِ مِنْ هَذِهِ الْمَرْأَةِ بِوَلَدِهَا وَ فِیهِ أَنَّ النَّبِیَّ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله قَالَ إِنَّ لِلَّهِ مِائَةَ رَحْمَةٍ أَنْزَلَ مِنْهَا رَحْمَةً وَاحِدَةً بَیْنَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ وَ الْبَهَائِمِ وَ الْهَوَامِّ فِیهَا یَتَعَاطَفُونَ وَ بِهَا یَتَرَاحَمُونَ وَ بِهَا یَعْطِفُ الْوَحْشُ عَلَى وَلَدِهَا فَأَخَّرَ اللَّهُ تِسْعاً وَ تِسْعِینَ رَحْمَةً یَرْحَمُ بِهَا عِبَادَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 17:49 توسط مهرداد|


 

lone-tree.jpg


روزی در زمانهای قدیم عابدی بود که روی یه کوهی زندگی می کرد. شبها عبادت میکرد و روزهاش رو روزه بود. اون پایین کوه نمی رفت و بین مردم شهر نمی گشت. هر روز برای این عابد ما یه قرص نون میومد. نصفش رو برای افطار می خورد و نصف دیگرش رو هم برای سحر نگه می داشت. روزها به همین منوال می گذشت تا اینکه یه شب نونی برای افطار عابد نرسید و برای سحر هم خبری از اون نون همیشگی نبود.


 گرسنگی امان عابد رو بریده بود. برای همین هم به روستایی که پایین کوه بود رفت. مردم اون روستا نصرانی بودند. عابد به یکی از خونه ها رفت و تقاضای غذا کرد. صاحبخانه دو قرص نون به عابد داد. وقتی عابد خواست خونه رو ترک کنه، سگ لاغر و لاجونی که جلوی در خونه اون فرد بود، دامن عابد رو کشید و عابد یکی از اون نان ها رو برای سگ انداخت. تا می خواست بره سگ دوباره دامن عابد رو گرفت و عابد قرص بعدی نون رو هم به سگ داد. داشت می رفت که دوباره سگ دامن عابد رو کشید و عابد برگشت و به سگ گفت:

ای بی حیا صاحب تو دو قرص نون به من داده، منم جفتش رو به تو دادم دیگه چی می خوای؟ سگ به  حرف اومد و گفت من از این خونه حفاظت می کنم و کارایی رو که به من مربوط میشه رو انجام میدم. اما صاحب این خونه وضع مالیه خوبی نداره. برای همین هم هر وفت که داشته باشن به من هم چیزی میدن تا بخورم.


 اما گاهاً میشه که چند روز به من غذا نمیدن، اما من هیچ وقت در این خونه رو رها نکردم. حالا من بی حیام یا تو که طاقت یه روز گرسنگی رو نداشتی و یه روز که قرص نونت نرسیده از خدا دل کندی و به دشمنت رو آوردی؟


مرد عابد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد. 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 17:42 توسط مهرداد|



یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست...
بستی از روی محبّت بزنیم!!
تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود...!
یادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشیم...
حق به شب بو بدهیم...
... و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!!
وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا..!
زندگی شیرین است! زندگی باید کرد...
و بدانیم که شبی، خواهیم رفت..!!!!!!!!

و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی.....!!!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 17:39 توسط مهرداد|


بسم الله الرحمن الرحیم
---------------------------------------------------
نگاهم یاد یاران کرده امشب
مرا سر در گریبان کرده امشب
غم وفریاد من از این و آن نیست
دلم یاد شهیدان کرده امشب
--------------------------------------------------------
19 دی سالروز عملیات کربلای 5است
---------------------------------------------------------
شهدای این عملیات را باذکر یک صلوات یاد کنید
---------------------------------------------------------
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 22:29 توسط مهرداد|


ببار ای بارون ببار، بر دلم گریه کن خون ببار

بر شب تیره چون زلف یار، بهر لیلی چو مجنون ببار

فدای غم های تو، خون میچکد از چشمای تو

بی تاب روی زیبای تو، می سوزه عالم در پای تو

 خون دل آسمون، زبون میگیره صاحب زمون،

ای امان، ای امان، ای امان، عمه جان، عمه جان، عمه جان

دل زارم در تبه، گوشه ی چادر زینبِ

امشب جون همه بر لبه، روضه خون مادر زینبِ

رسیده جون بر لبم، می سوزه سینه پر تبم

آسمون تیره ی شبم، قربونی غم زینبم

اگر که غوغا نکرد، اگه شکوه ز غم ها نکرد

سفره ی دلشو وا نکرد، غصه جیگرشو پاره کرد

وای زینــــــــــــــــــب

 

--- نام فایل: کلیپ صوتی مداحی: ببار ای باران ببار ( محمود کریمی )
   دانلود با لینک مستقیم
--- حجم : 2.2 MiB
--- توضیحات : این کلیپ زیبا را با ذکر صلوات دانلود کنید... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 12:50 توسط مهرداد|


الهی


ای که گره هر دشواری به دست تو میگشاید

و ای که تندی هر سختی به لطف تومیشکند

و راه بیرونشو به سوی اسایش و گشادگی از تو درخواست میگردد

دشواری ها به توان تو اسان شود

و سبب ها به لطف تو جریان یابد..

و همه چیز به اراده تو گذرد..


الهی


بر محمد و ال او درود فرست

و به فضل خود در  اسایش بر من بگشای

و به قوت خود دست اندوه را بر من بشکن...

و مرا در مورد انچه از ان شکایت دارم

به مزید احسان خود کامیاب فرما..


ای دارای عرش عظیم

(صحیفه سجادیه)

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:58 توسط مهرداد|



مطالب پيشين
» تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم...
» بی مادر ، سخت است ...
» ...
» دانلود کتاب CLRS همراه با حل تمرین و پیوست فارسی
» نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست...
» درد بی درمان...
» چو جان ما شده نیمیش صرف هجرانت...
» خوب‌ترین حادثه...
» سلامتی جوونایی که دل پیر دارن...
»  اخم کردی، در دل دیوانگان آتش زدی...

Design By : Pars Skin